تبليغاتX
سرطان روح
به دیدارم بیا هر شب
  در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،
  دلم تنگ است...

  بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند
  شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها ...
  دلم تنگ است....

  بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،
  درین ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
  دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
  و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی 
  بیا ای همگناه من درین برزخ
  بهشتم نیز و هم دوزخ
  به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
  در این ایوان سرپوشیده ی متروک
  شب افتاده ست و در تالاب من دیریست
  که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها ...

  بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
  بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
  که می ترسم تو را خورشید پندارند
  و می ترسم همه از خواب برخیزند
  و می ترسم که چشم از خواب بردارند

  نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
  و نیلوفر که سر بر می کشد از آب،
  پرستوها که با پرواز و با آواز
  و ماهیها که با آن رقص غوغایی،
  نمی خواهم بفهمانند بیدارند

   شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
  و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند
  پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
  بیا ای مهربان با من
  بیا ای یاد مهتابی..........

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت 0:29 |
آرام ایستاده بود و به کسی که از او دور می شد خیره شده بود

باران نمی بارید اما او رفتنش را از دودریچه خیس تماشا می کرد.

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت 0:8 |

 تعدد تولد دوستان و آشنایان در ماه آذر به خاطر چیست؟
الف- تشکیل نطفه در فروردین به خاطر آب و هوای بهار
ب- تشکیل نطفه در فروردین به خاطر سرخوشی در تعطیلات عید
جیم- تشکیل نطفه در فروردین به خاطر بی‌کاری در تعطیلات عید
دال- تشکیل نطفه در تیر ماه همین‌جوری و تولد شش ماهه

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در چهارشنبه نهم دی 1388 و ساعت 9:25 |

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی در آن سوی یقین شاید کمی همکیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود 

افشین یدالهی

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در دوشنبه هفتم دی 1388 و ساعت 22:53 |

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز

>
> در 15 سالگي آموختم كه مادران از
> همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم.
> در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف  فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود.
> در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ،  مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته  و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند.
> در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
> در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛  بلكه چيزي است كه خود مي سازد.
> در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛  بلكه در اين است كه كاري را كه  انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.
> در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از  زندگي چيزهايي است كه براي انسان  اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه  چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي
> دهند.
> در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است.
> در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات  كوچك را بايد با مغز گرفت و  تصميمات بزرگ را با قلب.
> در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار  هرگز نمي توان عشق ورزيد.
> در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد  از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد.
> در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي  خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با  كارتهاي بد است.
> در 75 سالگي دانستم كه انسان تا  وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد  وكمال خود ادامه مي دهد و به محض  آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود..
> در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن  و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين  لذت دنيا است.
> در 85 سالگي دريافتم كه همانا  زندگي زيباست

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در چهارشنبه دوم دی 1388 و ساعت 23:3 |
حالت اول :

من اگه خوابم نبره،تو اگه خوابت ببره،اونوقت من چه خاکی تو سر کنم؟

حالت دوم :

من اگه خوابم ببره،تو اگه خوابت نبره،اونوقت باز من چه خاکی باید تو سر کنم؟

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت 1:16 |
من  نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

وخدا می داندسادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

تا روم تا در دروازه تور

تا شوم چیده به شفافی صبح...
+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت 1:2 |
دو سال و ده ماه و بیست و یک روز. حالا بعد از این مدت همه چیز تموم شده بود. حلقه رو از انگشتش در آورد . حلقه رو گذاشت رو گردنش و خودش رو ول کرد . بیست و هشت سال و پنج ماه و یازده روز تموم.
+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در دوشنبه سی ام آذر 1388 و ساعت 0:58 |

دو تایی اون بالا نشسته بودن و داشتن به پایین نگاه می کردن. دختر سکوت رو شکوند و گفت :«حالا لازم بود این کارو بکنیم؟» . پسر گفت:«آره نتیجه ش اینه که با همیم». دختر گفت :«به این قیمت ؟ ما که یه روح بودیم تو دو بدن». پسر جواب داد:«الان دو روحیم تو یه بدن.» . دو تایی یه نگاه به پایین کردن و رفتن  بالا تر..

اون پایین مردم دور ماشین مچاله شده ته دره بودن. وقتی ماشینو در آوردن همه از دیدن صحنه روشون. برگردوندند. جنازه دو تا جوون بوذ که کاملا تو هم فرو رفته بود.

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در دوشنبه سی ام آذر 1388 و ساعت 0:57 |
پشت چراغ قرمز ایستاده بود و داشت به ثانیه شمار نگاه می کرد .

سرو صدا و گرما واز همه بدتر انتظار داشت کلافه ش می کرد

حس میکرد  با حرکت ثانیه شمار قلبش یه ضربه می زنه

ثانیه شمار رسید به۱۰ و مرد شروع کرد به شمردن

۱۰

۹

۸

۷

۶

۵

۵

روی  ۵ ثابت موند

حس می کرد قلبش دیگه نمی زنه

نمی تونست نفس بکشه

چراغ سبز شد ولی ماشینها پشت  یه ماشین که داشت بوق ممتد میزد مونده بودن.

 

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 و ساعت 8:49 |
اگرچه سخت خودت را نگه داری از گناه       گاهی شرایطی ست که ناچاری از گناه
+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 و ساعت 8:7 |

از پل های زیادی پریده ام

در رودخانه های بسیاری غرق شده ام

بارها

شاخ به شاخ شده ام با زندگی

بارها

گلوله خورده ام

و بارها

مرده ام

عشق

از من یک بدل کار حرفه ای ساخته است

(جلیل صفربیگی)

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 10:37 |
فنجان قهوه را تعارفش کردم ... وقتی نگاهش کردم دلم سوخت ...اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد ... هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم..همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد : امروز قول نامه اش کردم ...بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ...ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود.
+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 23:1 |

با نزدیک شدن به مقصد مسافری که روی صندلی عقب تاکسی نشسته بود دستش رو به شونۀ راننده می زنه تا کرایه رو بده بهش.

به محض تماس دست مسافر، راننده شروع می کنه به فریاد کشیدن، به سرعت گاز می ده، به چندین ماشین می کوبه، دو تا موتورسوار رو پرت می کنه و همچنان که با وحشت فریاد می کشه به شدت به یه تیر چراغ برق برخورد می کنه و ماشین می ایسته.

همه جمع می شن دورشون، راننده و مسافر رو بیرون می کشن و روی زمین می خوابونن تا آمبولانس بیاد...

مسافر (نفس زنان) به راننده می گه: من که کاری نکردم، فقط زدم به شونه ات که کرایه رو بدم... تو چرا انقدر ترسیدی؟

راننده: آخه امروز اولین روزیه که دارم تاکسی می رونم، قبل از این ده سال راننده ماشین نعش کش بودم!

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 22:46 |
 مگه نگفتی بدون اون می میری ...؟!

- چرا ... ولی نگفته بودم هفت تا جون دارم ... گفته بودم  ..؟

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 0:12 |
 

زن:   عقربه های ساعت رو همه ... یعنی عاشقا دارن به هم فکر می کنن ...

 مرد:  - من فکر می کردم فقط وقتی عاشقا رو همن دارن به هم فکر می کنن ...

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 10:51 |
قوانين طلائي همسرداري (براي مردان) :

قانون اول: بايد زني داشته باشيد كه در كارهاي خانه مثل آشپزي، تميزكاري، گردگيري و ... خوب باشد.
قانون دوم: بايد زني داشته باشيد كه موجبات سرگرمي و خنده و شادي شما را فراهم نمايد
.
قانون سوم: بايد زني داشته باشيد مورد اعتماد و اطمينان و راستگو
...
قانون چهارم: بايد زني داشته باشيد كه از بودن با او لذت ببريد و باعث آرامش خاطر شما باشد

و اما قانون پنجم:

 .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

قانون پنجم: این قانون که از همه مهم تره اینه که این چهارتا زن باید از وجود هم بی خبر باشند.

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 10:44 |
باز باران،

       با ترانه،

           با ثریا و سمانه

                مریم و نسرین و لاله

                         می کنند از من گلایه ...

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 10:42 |

دخترك بر خلاف هميشه كه به هر رهگذري مي رسيد،

آستين لباس او را مي كشيد تا يك بسته آدامس به او بفروشد.

اين بار رو به روی زني كه روي صندلي پارك نشسته و نوزادش

 را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه مي كرد.

گاه گاهي كه زن به نوزاد لبخنند مي زد،لب هاي دخترك نيز

 بي اختيار از هم باز مي شد.

مدتي گذشت،دخترك از جعبه بسته اي برداشت و جلو روي

زن گرفت.

زن رو به سمت ديگري كرد:برو بچه،آدامس نمي خوام.

دخترك گفت:بگير.پولي نيست.

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 0:28 |

يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم
باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .
يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزی‌: حنا کجا ميری ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت
نکردن .
شنل قرمزی: حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل قرمزی: برو دختره ...........................................
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .
با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .
زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی .
جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک
می کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد .
بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه .
شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .

+ نوشته شده توسط مجید بهبهانی در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 0:1 |